خدایــــــــــــــــــا …
به حد کافی خیال بافتم …
و تنم کردم …
یه کم واقعیت شیرین …
لطفا …

........................................................

این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش
همین بس که :
نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است
با تیغِ کُند
.......................................................

مثل سیگار نصفه افتادم

در جهانی که پمپ بنزین بود…


.....................................................…

دست به صورتم نزن !
می ترسم بیفتد . . .
نقاب خندانی که بر چهره دارم! و بعد . . .
سیل اشک هایم تو را با خود ببرد . . .

و باز من بمانم و تنهایی . . .

....................................................

تنهایى راه رفتن سخت نیست … !
ولى وقتى ما این همه راهو با هم رفتیم ،

تنهایى برگشتن خیلى سخته …

.................................................

+ تاریخ جمعه بیست و هفتم دی 1392 ساعت 17:21 نویسنده رهـــــــــــــــــــــا |

کاش گاهی مرد بودم

می شد تنهاییم را….


به خیابان بیاورم

سیگاری دود کنم و نگران نگاه های مردم نباشم


کاش گاهی مرد بودم


می شد شادی ام را….


به کوچه ها بریزم….

با صدای بلند بخندم…


و هیچ ماشینی…..

برای سوار کردنم….ترمز نکند

کاش……!!!!!!

+ تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 ساعت 2:8 نویسنده رهـــــــــــــــــــــا |

لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است.


نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟


مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.


لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،


نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟


مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،


تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟


لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.


خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟


مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.


لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.


مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.


لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده،


این اسب را با خودت می بری؟


مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.


لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.

+ تاریخ یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 ساعت 14:6 نویسنده رهـــــــــــــــــــــا |

درست زمانی که سرت جای دیگری گرم است ؛ دل من

همینجا یخ میزند !

چه فاصله زیادی است از سر تو تا دل من . . .

                                            ..................................................

ذهنم فلج می شـــــود… وقتی می خوانمت

و تو حتی نمیگویی

جـــــــــانم . . .

                                .....................................................

درد یعنی‌ سرت به همون سنگی‌ بخوره که به سینه میزدی …

                              ...............................................................

ب سلامتی اونکه صداش رفت،تصویرش رفت،اماخاطراتش مونده نمیره

                              ...............................................................

خدایا........!

آسان ازخطاهایم بگذر،همانطورکه ساده ازآرزوهایم گذشتی............

                               ..............................................................

هنوزهم بامنی،خیالت راحت،دارمت،توراکنارسگهای وحشی دلم بسته ام......

                               ...............................................................

تنها ک باشی.....گاهی آرزومیکنی یک نفراسمت راصداکند..حتی

اشتباهی!!!!!!!

                    .....................................................

 

گوشهایم رامیگیرم...........دیگرنمیخواهم بشنوم.....انعکاس ناله هایم خودم

راهم،کرکرده است

                        ....................................................................

میسپارمت بخدا.............خدایی که هیچوقت نخواست تورابه من بسپارد

                         .....................................................................

 

چقدر خوبه بعضی از آدما بدونن که اگر چیزی رو به روشون نمیاری


“از سادگی نیست”


شاید دیگه اونقدر واست مهم نیستن که روشون حساس باشی !!!

                  ..........................................................................

آدم ها تنها که نباشند ، می روند …

تنها که می شوند ، برمی گردند …


وقتی که برگشتند تنها لایق یک جمله اند : “هِررررری”

                       ......................................................................

 

سخت است میان هق هق شبانه ات نفس کم بیاوری

 

واوبه عشق جدیدش بگویدنفس

 

 


 

+ تاریخ سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 ساعت 10:46 نویسنده رهـــــــــــــــــــــا |

این اولین باری بود  که احساس می کرد شوهرش به او خیانت می کند  .

او با گوش های خودش صدای یک زن را از داخل گوشی ، حین مکالمه با همسرش شنیده بود . باورش مشکل بود ، همه راههای ممکن را در ذهنش مرور کرد . اول طلاق ، ولی فکر اینکه با دو تا بچه به خانه پدر بد اخلاقش برگردد ، دیوانه اش می کرد .

به فکرش رسید  که موضوع را با مادرش در میان بگذرد ، ولی چون خانواده اش از ابتدا با این ازدواج

مخالفت می کردند . منصرف شد . تصمیم گرفت ، خیلی صریح و رک به خود شوهرش همه چیز را بگوید

، ولی خوب فکر کرد که او خیلی راحت همه چیز را انکار خواهد کرد و چون دلیل قانع کننده ای ندارد ، شاید

 محکوم هم بشود . تصمیم نهایی این بود که به آن زن تلفن کند ، شاید او نمی دانست که مرد مورد علاقه اش ، زن و دو تا بچه دارد .

 

 تلفن  به نام خودش بود این هم از زرنگی های زنانه اش به شمار می رفت . پرینت تلفن ها را خیلی راحت

 گرفت . ساعت و دقیقه ای که بوی خیانت به مشامش رسیده بود . هرگز از خاطرش محو نمی شد ، ساعت

4 و 25 دقیقه بعد از ظهر دوشنبه ! دستانش می لرزید ، اضطراب همه وجودش را فرا گرفته بود ، شماره

 ها را تک تک و به دقت می گرفت ، یکبار دیگر جملاتی را که از قبل آماده کرده بود در ذهنش مرور کرد .

 دو زنگ بیشتر نخورد ، تلفن وصل شد ، همان صدای زنانه آشنا گفت : « با سلام ، به شبکه تلفن بانک ...

 خوش آمدید ! »

 

 

+ تاریخ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ساعت 14:44 نویسنده رهـــــــــــــــــــــا |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

 

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه

نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

 

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در

 این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و

دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را

 مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت

دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما

زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

 

+ تاریخ پنجشنبه پنجم مرداد 1391 ساعت 16:42 نویسنده رهـــــــــــــــــــــا |

 

بازدرچهره ی خاموش خیال

 

خنده زدچشم گناه آموزت

 

بازمن ماندم ودرغربت دل

  

                                                          حسرت بوسه ی هستی سوزت

                                                            بازمن ماندم ویک مشت هوس

                                                              بازمن ماندمویک مشت امید

                                                              یادان پرتوسوزندهی عشق

                                                              که ز چشمت ب دل من تابید

بریدادامه ی مطلب
ادامه مطلب
+ تاریخ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ساعت 17:19 نویسنده رهـــــــــــــــــــــا |

لبخـــندمـــ را بریـ ــ ــدم
قــاب گــرفتمــــ
بــ ــه صـورتـم آویختــم !
حــالا بـا خیــال راحــت
هــر وقتـــ دلـــــمـــ گـــرفتـــ
” بغـــض ” مـیکنمــــ …

 

حق باکشیش هابودگالیله! زمین انقدرهاهم گردنیست............

 

هرکس که میروددیگربرنمیگردد...............

 

 

ب تاوان دلم ک شکسته شد دلهارامیشکنم گناهش پای دلی ک دلم

راشکست.........

 

 

 

رسیده ام ب حس برگی ک میداندبادازهرطرف ک بیاید...........

 

سرانجامش افتادن است/.............

 

 

 

 

من ،


با کناری ات


کنار نمی آیم !


کنار می روم ……

 

 

 

کاش باران بگیرد …


کاش باران بگیرد و شیشه بخار کند…


و من همه ی دلتنگیهایم را رویش “ها” کنم…


و با گوشه ی آستینم همه را یکباره پاک کنم … و خلاص…

 

 

دوستای عزیزم خواهشابدون خوندن نظرندین.ممنون ازحضورتون



+ تاریخ یکشنبه یازدهم تیر 1391 ساعت 7:50 نویسنده رهـــــــــــــــــــــا |

 

کسی که یک بار رفته


اگر هم برگرده


یادت باشه که دیگه راهِ رفتن رو یاد گرفته. . .

 

 


نیـازمـندی هـا...


فـــوری...!!!


بـه یـک دلـیل ِ خـوب بـرای ِ زنـدگـی کـردن نیـازمـندم ... !

 

 


خواهش ميکنم؛

 

بي حوصلگي هايم را ببخش،

 

بدخلقي هايم رافراموش کن،

 

بي اعتنايي هايم راجدي نگير

 

 درعوض من هم تورامي بخشم که مسبب همه اينهايي.......................

 

 

 

 

حرفش را ساده گفت : من لایق تو نیستم ...!


اما نمیدانم خواست لیاقتم را به من یاداوری کند یا خیانت خودش را توجیح !؟

 

 

اونی‌ که میگه : بدون تو نمیتونم زندگی‌ کنم ، به "

نبودنت " فکر کرده

 


‎! اين روزها هرکي منو ميبينه ميگه : واااي خوش به حـالت چقدر لاغــر شدي.

 رمـــز موفقيتـت چـــي بوده؟!!!


من فقـــط لبخـــند ميزنم و تو دلـم ميگم: بازيچـــــــه شـــدن

 







 

+ تاریخ سه شنبه سی ام خرداد 1391 ساعت 22:14 نویسنده رهـــــــــــــــــــــا |

 

لعنت به همه قانون های دنیا که در آن شکستنِ دل

پیگرد قانونی ندارد

 

همانند پلی بودم برای عبورت به

فکر تخریب من نباش رسیدی دست

تکان بده من خود فرو میریزم

 

دلم دردمیکندانگارخام بودندخیالهایی ک ب خوردم داده

بودی

 

از قدیم ندیما گفتن برای کسی بمیر که واست تب کنه


قدیمیا چه پر توقع بودن


من برات میمیرم. خدا نکنه تو تب کنی

 

 

از عجایب عشق است که تنها همان آغوشی آرامت

میکند که دلت را به درد آورده!

 

+ تاریخ یکشنبه هفتم خرداد 1391 ساعت 13:51 نویسنده رهـــــــــــــــــــــا |